غزل(۷۴)
من شدم باد که دستی ببرم در مویت
در خودم زنده کنم رایحه ی گیسویت
عاقبت آنچه نباید به سرم آوردی
کرد کار خودشان را تله ی جادویت
دور لبهای تو زنبور دلم میچرخد
بویی از کهنه عسل برده ازآن کندویت
کی شود چنگ زند پیچکتان در جانم
قرص ومحکم به تنم قفل شود بازویت
نوگلی چون تو نیامد به جهان ماه وشم
ماه را پاک کپی کرد خدا از رویت

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر ۱۳۹۱ ساعت 20:47 توسط حجت زمانی
|
آخرین لحظه ی روشنی ام را میان شاپرک ها قسمت خواهم کرد