می آیی؟

بی مضایقه نوبت من است

به برگ هایت بیاویزم

وپا به پای قد کشیدنت بالهایم را بدوم

اگر به اعتلای علاقه ام ایمان بیاوری

تمام زمین را پنجره خواهم ساخت

تا حلولت

به یک اندازه بین سبزه ها قسمت شود

بیهوده گفته اند

من هفت برگ زود تر از آمدنت

تسلیم پاییز نیامدنت خواهم شد

قبول دارم ابر های باران بار راه باغ مرا گم کرده اند

ولی من تار نخی از گیسوی سبزت را نذر کرده

واین یعنی تداوم بی افول پرنده گی ام

...ومانده ام

از من هنوز به اندازه پرنده ای خالیست

باید بیایی بی بهانه

قدم هایت را خوب میفهمند جاده وچشمهایم

من خیره به راه پلک نخواهم زد

وباید بدانی

کمتر از روشنی ات  را قبول نخواهم کرد

ونمیگذارم آسمانت کمتر از تشنگی دست هایم ببارد

باید آب و آفتاب برابر به سرنوشت اهل تابستان بی اندیشند

بی دلیل مخواه

من راه آمده را بر نخواهم گشت

به اندازه بالهای نمازم از خویش فاصله گرفته ام

نیم دیگرم تو می آیی و انار دوستت دارم بر لبانت

خواهد ترکید

و زیر شاخه های نباتت حافظ خواهم شد

من لالمانی ام را قورت داده ام اشتباه نکن

زبانم شکوفا تر از گل سرخ

وپر از ترانه هایی از یاد رفته است

جای چیزی جز فروغت در بزم شاعرانه ام

خالی نیست

می آییی ؟....