نشسته ام چه غریبانه در کلاس شما /
و نیست ثانیه ای هم به من حواس شما/
تو گرم درس و کلاسی بدون واکنشی/
به شوک روحی من-مرد ناشناس شما/
ببین چگونه برایت دلم هلاک شده/...
که صرف آمده اینجا به التماس شما/
تمام مدرسه را مست کرده عطر تنت/
به گل نشسته چه سرشار باغ یاس شما/
تمام مدرسه یک یک فدای جذبه ی تو/
فدای مانکن خوش نقش و با کلاس شما/
(تو از معابد مشرق زمین عظیم تری)
که مطلقا همه هیچند در قیاس شما/
تو از وقایع شیرین روزگار منی/
رسانه ها همه دنبال انعکاس شما/
تو گرم درس و کلاست بمان که من بروم/
به این امید که یک روز با تماس شما....
و نیست ثانیه ای هم به من حواس شما/
تو گرم درس و کلاسی بدون واکنشی/
به شوک روحی من-مرد ناشناس شما/
ببین چگونه برایت دلم هلاک شده/...
که صرف آمده اینجا به التماس شما/
تمام مدرسه را مست کرده عطر تنت/
به گل نشسته چه سرشار باغ یاس شما/
تمام مدرسه یک یک فدای جذبه ی تو/
فدای مانکن خوش نقش و با کلاس شما/
(تو از معابد مشرق زمین عظیم تری)
که مطلقا همه هیچند در قیاس شما/
تو از وقایع شیرین روزگار منی/
رسانه ها همه دنبال انعکاس شما/
تو گرم درس و کلاست بمان که من بروم/
به این امید که یک روز با تماس شما....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۳ ساعت 22:15 توسط حجت زمانی
|
آخرین لحظه ی روشنی ام را میان شاپرک ها قسمت خواهم کرد